رضا قليخان هدايت
1845
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بخواه آن طبع را قوّت بخواه آن جسم را لذّت * بخواه آن چشم را لاله بخواه آن مغز را عنبر از آن معشوق حورآيين از آن محبوب سروآسا * از آن خوشخوى گل عارض از آن زيباى مه منظر بتى كز تن به زلف و رخ كشيد و برد هوش و دل * نه چون او لعبت دلكش نه چون او صورت دلبر به خدمت پيش روى او ميان بسته است شاخ گل * ز حشمت پيش زلف او سرافكنده است سيسنبر ببر بهر نشاط انده بخواه از جان و دل عشرت * بزن بهر دماغ آتش به عودى در دل مجمر جواب شاعر رازى بگفتم كو همىگويد * سحرگاهان يكى عمدا به صحرا بگذر و بنگر و له ايضا دوال رحلت چون برزدم به كوس سفر * جز از ستاره نديدم بر آسمان لشكر چو حاجيان ز مى از شب سياه پوشيده * چو بندگان ز مجرّه سپهر بسته كمر گه از نهيبم گم شد بسان ماران پاى * گهم چو موران از حرص مى برآمد پر اگرنه گيتى خشك از تف دلم بودى * ز اشك چشمم چون بحر گشته بودى بر به لون زر شده روى من از غبار نياز * به رنگ مى شده چشم من از خمار سهر رهى چو تيغ كشيده كشنده و تابان * اثر ز سمّ ستوران برو به جاى گهر اگرچه تيغ بود آلت جدايى من * همىبريدم آن تيغ را به گام اندر اگر به تيزى گردد بريده تن از تيغ * ازو همى به درازى بريده گشت نظر گهى به كوه شدى هم حديث من پروين * گهى به دشت شدى هم عنان من صرصر چنان نمود كه گفتى همى مجال مسير * به كوه و دشتم بر تيغ بود و بر خنجر شهابوار به دنبال دشمنان چو ديو * فروبريدم صد كوه آسمانپيكر